نشریه حضور
با سلام ... به وب سایت نشریه حضور خوش آمدید ... تلفن تماس 09198269507

چندی است که لطیفه‌های موسوم به «پـَـ نـَـ پـَـ» در ایمیل‌هایی که دوستان برای یکدیگر می‌فرستند، دست به دست می‌چرخد و هر بار، دسته‌ای دیگر از این لطیفه‌ها از راه می‌رسد.
این نوع لطیفه آنقدر طرفدار پیدا کرده که نه تنها در شبکه‌های اجتماعی صاحب صفحه‌ ویژه و ده‌ها هزار طرفدار شده، بلکه حتی سایتی نیز در این زمینه راه‌اندازی شده است.
لطیفه‌های «پـَـ نـَـ پـَـ» اغلب در یک فضای گفت‌وگوی دو نفره اتفاق می‌افتد؛ نفر اول سؤالی بدیهی را مطرح می‌کند و نفر دوم، با قرار دادن عبارت «پـَـ نـَـ پـَـ» در ابتدای جوابش، طوری پاسخ می‌دهد که فضایی طنزگونه ایجاد می‌کند.
نگین حسینی، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات در شانزدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات، با استفاده از نظریه و مفاهیم موجود در ارتباطات شفاهی، به نحوه‌ شکل‌گیری لطیفه‌های «پـَـ نـَـ پـَـ» از دیدگاه ارتباطی پرداخته و در بخشی از این مقاله آورده است:
ریشه ساخت مفاهیم طنز یا جوک‌های موسوم به «پـَـ نـَـ پـَـ» در فضای مجازی (اعم از ایمیل‌ها و شبکه‌های اجتماعی) و سازنده آنها چندان مشخص نیست. این رشته دراز طنز، پس از جوک‌های موسوم به «مملکته داریم؟» و «فک و فامیله داریم؟» پدیدار شد.
تفاوت عمده جوک‌های «مملکته داریم؟» با «پـَـ نـَـ پـَـ» در این است که اولی، به مصادیق «عینی» یا واقعی رخدادها می‌پردازد که البته از نگاهی ، جنبه طنزگونه به خود می‌گیرند اما گروه دوم ، لطیفه‌ها یا جوک‌هایی هستند که با هدف خنداندن مخاطب «ساخته» می‌شوند و خصلت عینی یا واقعی ندارند.
وی با ذکر مثال‌هایی از این لطیفه‌ها تأکید می‌کند: یکی از مباحث ارتباطی در حوزه ارتباطات شفاهی که بررسی پدیده «پـَـ نـَـ پـَـ» را امکان‌پذیر می‌کند، «مقصودهای ارتباطی» است. با استفاده از این مبحث، می‌توان نحوه شکل‌گیری و ساخت هر «پـَـ نـَـ پـَـ» را شناسایی کرد.
حسینی در ادامه مقاله‌اش به تشریح مقصودهای ارتباطی از بیان این لطیفه‌ها پرداخته و در بخش دیگری از آن آورده: کسانی که به شیوه «پـَـ نـَـ پـَـ» سؤال‌های روزمره را پاسخ می‌دهند، ضمن خنداندن مخاطب، او را به‌طور جدی به این فکر فرو می‌برند که به راستی در ارتباطات شفاهی و حین گفت‌وگو، چرا سؤالاتی از این دست میان افراد رد و بدل می‌شود که پاسخ آنها چنان مبرهن است که اصل پرسش را زیر سؤال می‌برد و حتی آن را به سُخره می‌گیرد؟ آیا چنین پرسش‌هایی در متن مکالمات و ارتباط شفاهی انسان‌ها، زیادی و بی‌فایده به نظر نمی‌رسند؟ به‌راستی ضرورت طرح سؤالاتی که پاسخ معلوم و مشخصی دارند، چیست؟
معنی و نقطه دید و نتیجه‌گیری از بخش‌های دیگر این مقاله است که متن کامل آن در شانزدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات منتشر شده است.




ارسال توسط نشریه حضور

مرد : دیگه نمی تونم منتظر بمونم. 

زن : می خوای از پیشت برم؟

مرد : فکرشم نکن.

زن : منو دوست داری؟ 

مرد : البته.

زن : تا حالا به من دروغ گفتی ؟

مرد : نه ، چرا این سوالو می پرسی؟!

زن : منو مسافرت می بری؟

مرد : مرتب.

زن : منو کتک میزنی؟ 

مرد : به هیچ وجه.

زن : میتونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج : همین متن رواز آخر به اول بخونید...




ارسال توسط نشریه حضور

امدادگران هلال احمر ایران در حال کمک به قحطی زدگان سومالی در سخت ترین شرایط هستند به طوریکه اگر روزانه هزینه حفاظت از آنها به نیروهای شبه نظامی پرداخت نشود هر لحظه خطری جانی آنها را تهدید می کند.

از 25 سال قبل تا کنون زمان در سومالی متوقف شده است. جاده ها و شریانهای اصلی شهر و همچنین خدمات شهری مربوط به 25 سال قبل است و تنها خودروهای شاسی بلند می توانند در شهر تردد کنند زیرا عمق هریک از چاله های خیابانها بیش از 25 سانیمتر است.

بیشتر مغازه ها تعطیلند و مردم هر جا که غذا باشد تجمع می کنند. در این شهر کنترل اوضاع از دست دولت خارج شده و امنیت شهر را شبه نظامیان که اکثرا زیر 25 سال سن دارند بر عهده دارند.

این جوانان با اسلحه‌هایی که در زمان حکومت قذافی به این کشور قاچاق شده است بر پشت خودروهای تویوتا نشسته و در خیابانهای شهر تردد می کنند. هر غیر سومالیایی که قصد تردد در شهر را دارد باید با یکی از این گروه ها قرارداد امنیتی ببندد.

جمعیت هلال احمر ایران هم مانند سایر جمعیت های مستقر در موگادیشو باید روزانه بابت هر خودرو صد دلار و بابت هر نیروی مسلح 20 دلار پرداخت کند که 24 نیرو در شبانه روز از نیروهای امدادی و خبرنگاران محافظت می کنند.

هر شب صدای تیراندازی در شهر شنیده می شود، در بیشتر ساختمانهای پایتخت سومالی آثار تیراندازی و انفجار نارنجک دیده می شود. پایتخت شبکه برق رسانی ندارد اما هرچند خانه دارای یک موتور برق است. همچنین به علت رسوخ فاضلاب به چاه ها، عده ای به وبا مبتلا شده اند و حتی برای مسواک زدن هم باید از بطریهای آب معدنی استفاده کرد.

هیچیک از خبرنگاران و نیروهای امدادی نمی توانند بدون حضور نیروهای امنیتی داخل شهر شوند و همه در یک هتل متروکه مستقر هستند.

هر چند رئیس جمهور سومالی به وزیر امور خارجه ایران قول داد که زمینی را برای ایجاد کمپ در اختیار ایران قرار دهد ولی دولت سومالی چند مکان پرت و دور افتاده را به ایران معرفی کرده است.




ارسال توسط نشریه حضور

گفتگوی دو دختر پای تلفن: سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگم... بوس بوس بوس

 

گفتگوی دو پسر پای تلفن: بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر

 

بعد از قطع کردن تلفن :

دخترها: واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد

 

پسرها: بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : پنج شنبه 90/6/3

سالم جبار حسون و برادرش سامی، از عشایر عراق بودند. آن ها از ما، پول می گرفتند و در کار تفحص شهدا کمکمان می کردند.
چند وقتی بود که سالم را نمی دیدم.
از برادرش پرسیدم: سالم کجاست؟
به عربی گفت:" سالم، موسالم؛ سالم مریض است."
گفتم:" بگو بیاید منطقه هور، یک بلم عراقی به ما نزدیک شد. به ساحل که رسید، دیدم سالم ، از بلم پیاده شد و روی خاک افتاد.
گفت:" دارم می میرم."
به شدت درد می کشید. فقط یک راه داشتم. او را داخل آمبولانس گذاشتیم و به سمت ایران آمدیم. به او گفتم، خودش را معرفی نکند.
دکتر ناصر دغاغله او را معاینه کرد. شکم سالم ورم کرده بود.
دکتر دستور داد سریع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گریه افتاد ، التماس می کرد و می گفت:" من غریبم، کسی را ندارم. به من دارو بدهید، خوب می شوم."
فکر کردیم شاید دکتر اشتباه تشخیص داده است؛ بنابراین او را به بیمارستان شهید بقایی اهواز بردیم. چند ساعت منتظر ماندیم؛ اما از دکتر کشیک خبری نبود. بالاخره دکتر رسید.
 همان دکتر دغاغله بود!
گفتم:" دکتر، ما فکر کردیم، شما اشتباه تشخیص داده اید، برای همین، از دستتان فرار کردیم. ولی ظاهرا این مریض قسمت شماست."
دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من برای انجام کارهایم به شلمچه رفتم. به کسی هم نگفته بودیم که یک عراقی را اینجا بستری کرده ایم.
من بودم و یک پاسدار عرب زبان اهوازی، به نام عدنان.
پس از دو روز از شلمچه برگشتیم اهواز.
وارد بیمارستان که شدم، دیدم توی حیاط دارد راه می رود.
گفتم:" سالم، دیدی دکترهای ما چه خوب هستند و چه مردم خوبی داریم."
به گریه افتاد و گفت:" وقتی دکتر مرا عمل کرد آقایی بالای سرم آمد و گفت بلند شو و برو توی بخش بخواب.
ناراحت شدم، سرش داد کشیدم که آقا من شکمم پاره است! آن آقا دست به سرم کشید و گفت بچه ها بیایید دوستتان را داخل بخش ببرید.
عده ای جوان دورم را گرفتند که گویی همه شان را می شناسم. به من گفتند ، اینجا اصلا احساس غریبی نکن. چون تو ، ما را از غربت بیرون آوردی ، ما هم تو را تنها نمی گذاریم. آنها تا همین چند لحظه پیش ، کنار من بودند!"
... پس از آن روز ، سالم به کلی تغییر کرد.
او به ما می گفت:" تا آخرین شهیدی که در خاک عراق مانده باشد ، کمکتان می کنم."
او خالصانه و با دقت کار می کرد.
بعثی ها برای آنکه او با ما همکاری نکند ، دخترش را کشتند؛ اما همیشه می گفت:"فدای سر شهدا!"




ارسال توسط نشریه حضور
<   <<   66   67   68   69   70   >>   >

اسلایدر