• وبلاگ : نشريه حضور
  • يادداشت : اعتراف من و دوستام ......
  • نظرات : 0 خصوصي ، 8 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    بامزه بودن....خيلي...منم اعتراف ميکنم که بچه همسايمون درساشو نمينوشت....مامانش همش حرص ميخورد که بنويس...گفتم بسپريدش دست خودم....داشتيم سبزي پاک ميکرديم...مامانش پا شد رفت خونشون...از اون ساقه هاي سبزيا برداشتم انقدر بچهرو زدم....بعد که همه درسشو نوشت اونم يه ساقه برداشت تا اونجايي که ميخوردم کتکم زد...ديگه نتيجه گرفتم با بچه ها مهربون باشم
    پاسخ

    هههههههههههه
    آقا خيلي باحال بود
    کلي خنديدم
    مخصوصا اون هسته هلو
    يادش بخير---سوتياي کودکي ....
    ممنونم از دوستي

    پاسخ

    خواهش ميشه ... قربان ...........
    سلام نظر سنجي را پيدا نکردم
    پاسخ

    وبلاگ برتر بايد برين ......... رو نوشته فيد كليك كنين
    اعتراف ميکنم که از بچگي هروقت اومدم داداشمو سرکار بذارم...آخرش خودم رفتم سرکار...هه
    يه اعترافي خواستم بکنم ديدم ضايع است نگم بهتره...
    پاسخ

    هههههههه ......... عجبااااااااااااااااا

    هههههههههه

    عجب کارايي ملت ميکنن
    ماکه بلد نيستيم

    پاسخ

    :))))))))
    ايول کلي خنديدم...
    پاسخ

    :)))))))))