سفارش تبلیغ
صبا

نشریه حضور
با سلام ... به وب سایت نشریه حضور خوش آمدید ... تلفن تماس 09128430082

 
تاریخ : پنج شنبه 94/6/26

مادرم تعریف میکرد:

نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمک‌سنگ مى‌خواباندیم تا کم‌کم شورى بگیره

غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملایم چراغ خوراک‌پزى مى‌نشاندیم تا جا بیفته

یخ‌کرده و تکیده کنار علاءالدین و والور مى‌نشستیم تا جون‌مون آروم گرم بشه

عکسِ یادگارىِ توى دوربین را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستیم تا فیلم به آخر برسه و ظاهر بشه

آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌کردیم تا از آب بگذره و کاست بشه و در پخشِ صوت بخونه

قلک داشتیم؛ با سکه‌ها حرف مى‌زدیم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بیاد

حلیم را باید «حلیم» مى‌بودیم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در کام مون بشینه

هر روز سر مى‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر که برسه

گوش مى‌خوابوندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نیمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛

انتظار معنا داشت

دقایق «سرشار» بود

هر چیز یک صبورى مى‌خواست ،تا پیش بیاد،

تازمانش برسه.تا جا بیفته. تاقوام بیاد: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق

"انتظار" ما را قدردان ساخته بود...


حالا فهمیدی چرا این روزها کسی

قدردان نیست؟




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : جمعه 92/1/2

امسال حماسی حماسی هستیم

در معرکه ی ولی شناسی هستیم

ای فتنه گران خیال خامی نکنید

ما کارشناسان سیاسی هستیم

بر سفره نان خشک هم بنشینیم

پیروز نبرد اقتصادی هستیم

***

آقا به پیام سالتان می نازیم

لب تر بکنی ما سر و جان می بازیم

در عرصه اقتصادی و سیاسی

با امر شما حماسه ها می سازیم

***

امسال حماسه ساز گردد ملت

در ثروت و در سیاستش با همت

درس شرف از فاطمه آموخته است

هیهات که لحظه ای پذیرد ذلت

***

فریاد حماسه های خاموشیم ما

در رونق اقتصاد می کوشیم ما

در لحظه به لحظه ی سیاست امسال

پیراهنی از حضور می پوشیم ما

***

با دست پر از عشق و دعا می آییم

با پرچمی از حماسه ها می آییم

در خط سیاسی – اقتصادی فردا

با لشکریان شهدا می آییم

***

زیباست؛ جهاد اقتصادی زیباست

هر لحظه حماسه ای جهادی زیباست

فریاد بزن حماسه ای در راه است…

فریاد سیاسی و عبادی زیباست

***

ای عشق تو گفته ای اقتصادی باشیم

وان جای دگر مرد سیاسی باشیم

لبیک که هر دو را با دل و جان

نقشینه مهر جانمازی باشیم

***

این پست در حال تکمیل شدن است




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : پنج شنبه 91/6/9

مردی در نمایشگاهی گلدان می‌فروخت.

زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.
بعضی‌ها بدون تزیین بودند، اما بعضی‌ها هم طرح‌های ظریفی داشتند.

زن قیمت گلدان‌ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است.

او پرسید: “چرا گلدان‌های نقش‌دار و گلدان‌های ساده یک قیمت هستند؟! چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می‌گیری؟!”

فروشنده لبخندی بر لبانش نشست و گفت:
“من هنرمندم. قیمت گلدانی را که ساخته‌ام می‌گیرم. زیبایی رایگان است!…”




ارسال توسط نشریه حضور
 
تاریخ : شنبه 91/5/14

 

وقتی که خیلی بچه بود یهو تو یه بیمارستان در تهران دیده به جهان گشود.

یادمه بی خود و بی جهت پرستار لعنتی میزدش تا گریه کنه. بچه داشت هلاک میشد ولی پرستار مهربون ول کن نبود. (احتمالاًً با شوهرش دعواش شده بوده) تقریباً سیاه و کبود به والدینش تحویل دادند.

دوران ابتدایی را در همان جا سپری کرد. در بیمارستان نه هاااااااا در تهران. دوره راهنمایی را هم. دوره دبیرستان یه مدرسه رفت اونورتر. دوره دانشگاهی هم آخرای داستان شروع میشه همون‏جا میگم.

از همان اول که بچه بود دنبال ساخت وبلاگ بود. منتهاش نت مجانی گیر نمیومد. شاید هم وب هنوز ابداع نشده بود. (از اون دوران خبر خاص دیگری در دسترس نیست).

در دوران نهان‏سالی خیلی دوست داشت یکی رو هک کنه و ذوق مرگ بشه ولی همون قصه قدیمی نداشتن نت مجانی اینجا هم صادق بود.

یهو نمیدونم چی شد که نت مفتی گیر آورد و نقطه عطفی در زندگیش بنا نهاده شد.

در این قسمت داستان یهو نشریه بزرگ میشه.

خب ... اینجا بود که اشتباهی به سایت سنجش رفت و در دانشگاه ثبت نام کرد و اشتباهی قبول شد و اشتباهی در حال تحصیل علم است.

ولی خداییش آخه امور فرهنگی هم شد رشته. بیچاره فکر کرده بود آبدوغ خیاری میره بالا و عنایات اساتید شامل حالش میشه که اساتید راه نیومدن و به سختی داره ادامه طریق میده.

در مورد اخلاقیات باید عرض کنم که فردی است حرف گوش کن. البته حرف را فقط گوش می‏کند و کار خود را ادامه میدهد. انگار نه انگار زنش داره حرف میزنه.

اوه اوه یادم رفت بگم. قبل دانشگاه به ضرب گلوله مادر ناچار به زن گرفتن شد. البته بدش هم نمیومد .... حالا (آیکون چشمک) .... اینقدر کشته مرده داده بود ، که فقط خدا میدونه. الآن هم کلی از افراد به خاطر عدم ازدواج با آنها باهاش قهر هستند!!!

راستی الآن هم 4 سال از این دوران طلایی زندگیش میگذره. امشب هم سالگرد این پیوند می‏باشد لذا دست به کیبورد شدم تا از این طریق بگم بلا نسبت گاو ، یهو شما خر نشید زن بگیرید که مجبور باشید دست به کیبورد این روز رو شادباش بگین.




ارسال توسط نشریه حضور

این را به هوای کربلا پُست کنم

یا اینکه به مشهدالرّضا پُست کنم؟

یک نامه نوشته ام برایت بی بی!

این را به نشانی کجا پست کنم؟



بسم الله الرّحمن الرّحیم

بی بی! سلام، شب شده و کرده ام هوات

گفتم یکی دو خط بنویسم که از صفات،

کم کم زلال تر شوم و مثل آینه

روحم جلا بگیرد و از برکت دعات

مثل پرنده ها بپرم سمت آسمان

مثل فرشته ها بزنم بال در هوات ...

بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو

از زخم های کهنه تر از چادر سیات،

که خاکی است و بوسه شلاق می خورد

از آتشی که شعله زد از گوشه ردات...

مولا کجاست؟ زخم دلش را چه می کند،

آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟

از من سلام و عرض ارادات و بندگی

حتماً ببر به خدمت چشمان مرتضات...

***

ما را ملال نیست به جز دوری شما

خوبند بچه هام ... به قربان بچه هات...

جانم فدای زخم تو ای کاش پشت در،

زیر فشار خرد کننده خودم به جات

بودم که تازیانه و سیلی به من خورد،

تا از کبود فاجعه می دادمت نجات

یا اینکه زهر شعله آتش به من رسد

خاکسترم بسازد و ریزد به خاک پات...

 اما چه حیف، روی تو نیلی شد و من آه ...

ماندم به حسرتی که دهم جان و دل برات ...

من نذر کرده ام که شود پهلوی تو خوب

من نذر کرده ام که خدایم دهد شفات

این نامه محتوی کمی خاک تربت است

مال زمین زخمی غم، مال کربلات

گفتم برایتان بفرستم که تا مگر

مرهم شود برای همان زخم شانه هات ...

قربان این غمت که گره خورده بر دلم

قربان این جنون که مرا می دهد حیات

یک لحظه صبر کن و ... ببین راستی... عزیز

بین من و شما نکند خط ارتباط،

یک لحظه قطع گردد و سرگشته تر شوم،

لطفاً بگیر دست مرا، اِهدِنَا الصِرّاط...

می ترسم اینکه گم بکنم شهر ندبه را

می ترسم اینکه گم بکنم کوچه سَمات

می ترسم اینکه باز در انجام واجبات

یا اینکه در تداوم ترک محرّمات

از من قصور سر زند وای وای وای

شرمنده تو گردم و آن چشم پر حیات...

بی بی! مباد آن که فراموشتان شود

جان حسین جان حسن حاجت گدات...

خیلی ببخش طول کشید و اذان صبح

آمد و این موذن و حیِّ عَلَی الصّلات ...

من هم که با این همه واگویه خوانی ام

خیلی شدم مزاحم ساعات اِلتجات

پس بیشتر عزیز! مزاحم نمی شوم

قربان چشم های همیشه خدا نمات ...

بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعر

باشد نشان خانه من توی کائنات

چشم انتظارمت که جوابی به من دهی

با دست خط سبز، که جان را کنم فدات

دارد تمام می شود این نامه ... والسلام


 امضاء ... خط فاصله ... نشریه حضور




ارسال توسط نشریه حضور
   1   2      >

اسلایدر