ملی - نشریه حضور
...
...
...
   1   2      >

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9/1/91 توسط جناب نشریه حضور


معلممان امروز با یک کت شلوار نو آمد سر کلاس و یک گل هم روی یقه کتش بود صورت را 7 یا 8 تیغه کرده بود سیبیل و موی خودش را به رنگ شماره 1 پر کلاغی رنگ کرده بود کلا در فلان جا عر وسی بود !


روی تخته عکسی را نصب کرد و با خنده نشست روی صندلیش. آن مرد اخمو که تا به حال نمیخندید شاد بود! داستان چیست؟یکی از بچه پرسید آقا این عکس چیست روی تخته؟ معلم با لبخند و با غرور جواب داد این عکس یک ایرانی واقعی و یک مرد با صلابت و فکور ،دانشمند ،علامه ،خوش تیپ با فرهنگ و آزاد اندیش است.احمد از ته کلاس پرسید یعنی کی آقا؟


معلم لبخندش را قورت داد و گفت بچه : این اصغر فرهادیه .... نمیشناسید .....


بچه ها همه با تعجب گفتند: نه


معلم که ناراحت شده بود دفتر حضور غیاب را باز کرد و می خواست شروع کند ..... که جواد از ته کلاس پرسید: آقا این اصغر خان چیکار کرده؟ معلم خرکیف شد و گفت:پسرم ایشون نام ایران را بلندآوازه کرده است.

بچه ای از سمت راست کلاس پرسید یعنی مدال آورده؟معلم گفت بالاتر عزیزم! ایشون اسکار گرفته است. بچه ها حال کردن گفتند: از کجا آورده؟ گفت از آمریکا ...
معلم بلند شد چند قدمی زد و گفت:

این مرد یک اسطوره است تمام هستی خود را برای ایران داده . محمد از ته کلاس گفت یعنی شهید شده است؟معلم گفت نه پسرم این اسطوره زنده است.

یکی از بچه هاگفت :خوب شهدا هم زنده هستند.معلم که کم کم داشت عصبی می شد گفت: این چرت و پرت ها قدیمی شده باید به فکر دموکراسی بود! یکی بی اجازه گفت: دموکراسی را در فیلم می شود ؟معلم که آمپرش روی نود درصد بود گفت : هر چیزی می تواند نشانه دموکراسی باشد ندیدی جناب استادفرهادی گفت ما عاشقان دموکراسی و آزادی هستیم؟

پس او اسطوره زنده ماست . نوه یک شهید گفت اصغر آقا ترکش خورده یا چند گلوله برای آزادی ملت ها شکلیک کرده است؟ معلم که عینکش را برداشته بود گفت: او با قلمش میجنگد و من با صدای رسا گفتم ببخشیدآقا کدام قلم؟معلم باعصبانیت گفت قلم آزادیخواهی و اینکه بفهمانی دیکتاتوری نمیماند و غبار دیکتاتوری ایران را گرفته ....


یکی از بچه ها بی مقدمه گفت آقا بوسیدن زن ها حرام است؟


معلم آب دهنش را غورت داد و گفت:در عصر امروز ما این چه حرفی است ؟استاد فرهادی باید نشون بده ما صلح طلبیم بوسیدن قهرمان هم خیلی خوبه.
محمد گفت : آقا راست میگه بچه ها مادر بزرگم وقتی داشت خواهر زاده شهیدش رو می بوسید گفت دارم یک قهرمان رو میبوسم .


معلم که دست پاچه شده بود گفت مهم اینکه نام مارو بلند آوازه کرده است هرجوری باشه ...... فریبرز گفت ولی احمدی روشن هم یک قهرمان ملی بود ...... معلم با یک هوار حرفش را قطع کرد و گفت ما انرژی هسته ای نمیخایم ما نفت داریم سکوتی مهیب کلاس را گرفت و معلم با بغضی همراه با عصبانیت گفت: امروز چی داریم داوود با صدای آرام از نیمکت اول گفت: املا آقا معلم !
معلم گفت :برگه ها روی میز .... بنویسید.... اصغر فرهاید یک ایرانی واقعی وملی است .....


دیروز همه بچه ها برگه ها راسفید تحویل دادند







برا چاپ این مطلب کلیک کنید چاپ این صفحه
نوشته شده در تاریخ شنبه 5/1/91 توسط جناب نشریه حضور

ساقیا در سال نو احساس عزت می کنم
باز هم از نایب مهدی اطاعت می کنم


طبق آن فرمایشات رهبر روشن ضمیر
سال تولید است و ما از آن حمایت می کنیم


باز آقا محضرت عرض ارادت میکنیم
آسمان را روشن از شمع ولایت میکنیم


گفته ای تولید ملی، گفته هایت روی چشم!
باز از سرمایه و از کار ایرانی حمایت میکنیم


ما پر از کار مضاعف ،همت افزون تریم
باجهاد اقتصادی، خرق عادت میکنیم


بازهم چشمان دنیا خیره بردستان ماست
چشم دنیا را به دست خود هدایت میکنیم


کشور ما با فروغ احمدی روشن شده
گفتمان را، گفتمان عشق و ایثار و شهادت می کنیم


***


اسئل الله لکم سیر الی توفیقات
سال و عمر تو شود پر ز تمام برکات


باز گوش و دلمان با سخن خامنه ای است
همگی حامی کار و ثروت و تولیدات


*** 


باز هم با امر تو تجدید بیعت میکنیم
عرصه تولید ملی را حمایت میکنیم


کار و سرمایه که جای خود ، بدان آقای من
ما تمام هستی خود را فدایت میکنیم


 


"همه با هم تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی"



برا چاپ این مطلب کلیک کنید چاپ این صفحه
نوشته شده در تاریخ شنبه 21/3/90 توسط جناب نشریه حضور


خوب دقت کنید.


او را می­شناسید؟


بی شک بارها و بارها عکس او را بردیوارهای شهر، یا وبلاگهای دفاع مقدس، یا در سمینارها و جلسات مربوط به دفاع مقدس دیده­اید.


حال بگویید: از دیدن این نگاه پر جذبه، چه احساسی در شما بوجود می­آید؟ او را نماد چه می­دانید؟


شهامت؟ اقتدار؟ ایستادگی؟ صبر؟ شجاعت؟ بی باکی؟ شهادت؟ ...


آری من نیز همه این نمادها را در تصویر پر صلابت او دیدم.


من نیز تصور داشتم که او شهیدی از تبار عاشقان بوده در دوران دفاع مقدس، بهشت را با بها و بی بهانه خریده و از رنج بودن در زندان دنیا رها شده است.


اما نه؛ اینگونه نبود.


او از حادثه جنگ رهایی یافته، با تنی زخمی زندگی پس از جنگ را نیز چشیده و سالها زنده مانده و در حوالی شهر مقدس مشهد، در روستایی کوچک زندگی کرده است.


او در طول این سالها بصورت ناشناس و در گمنامی تمام، در اوج فقر، با انبوه درد، در کنار ما زیسته و ما در حالی که عکسش را در جای جای شهر می­چسباندیم و به صلابتش فخر می­فروختیم، از روح بلند او بی خبر بودیم.


از شما می­پرسم آیا از صاحب این تصویر پر صلابت که نشان افتخار شما در مجالس و کنگره­ها و سمینارها و مناسبتهای جنگی است خبری دارید؟


من خبری غم انگیز دارم.


او سالها در درد شیمیایی سوخته و دم بر نیاورده. نحیف و لاغر و بیمار و دردمند شده و آخ نگفته است. بارها از او خواسته­اند که برای گرفتن حق سالها جنگیدن و شیمیایی شدنش به بنیاد برود، اما پاسخ دندان شکن او چنین بوده:


"چه حقی؟ مگر من برای حقوق خودم به جنگ در راه خدا رفته­ام؟ حق من همین درد است. همین رنج. همین چکه چکه آب شدن."


مرد با صلابت جنگ در درد شیمیایی بیادگار از سالها حضورش در میدانهای جنگ ذره ذره چکید و آب شد و چون قطره­ای زلال در دل خاک فرو رفت و ما هنوز هم پس از گذشت سالها از مرگ با عزتش از او غافل مانده­ایم. تنها عکس او را چون سند افتخاری بر هر کوی و برزن و در جای جای شهر می­زنیم، بی آنکه از صاحب تصویرخبری بجوییم.


او به واقع شهید گمنام است. مردی که بر قبرش واژه شهید ننوشته­ اند،  اما خدا می­داند که شهید است.


زیارتگاه او در روستای گجوان مشهد است.


اطلاعات بیشتر در اینجا ... کلیک کن



برا چاپ این مطلب کلیک کنید چاپ این صفحه
  • کلمات کلیدی : شهدا، ملی، خواندنی، جالب
  •    1   2      >
    .: Designed By Night-Skin.com :.


    ...
    امروز: شنبه 30 اردیبهشت 91
    همراهان امروز : 84
    همراهان دیروز : 121
    همراهان از ابتدا : 52035
    کل یادداشت های 285 عدد