شهدا - نشریه حضور
...
...
...
   1   2   3   4   5   >>   >

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3/12/90 توسط جناب نشریه حضور


سلام .... چقدر بعد است که باید خبر از پر کشیدن یه پرستوی غریب رو بدم ....


ننه علی ....


"ننه علی" مادر شهید "قربانعلی رخشانی مهماندوست" بود که سال ها در اطاقکی کوچک در قطعه 24 گلزار شهدا در کنار فرزندش زندگی می کرد ....


ننه علی صبح امروز -چهارشنبه 1390/12/3- پس از تحمل سال‌ها بیماری و غم فراق فرزندش به دیدار حق شتافت.


هر وقت در کنار او می نشستی یا از حفظ قرآن می خواند و یا از کرامات شهدا و خدمت به شهدا می گفت و صد حیف که این اواخر حافظه اش را هم از دست داده بود.


ننه علی را از اول انقلاب در قطعه 24 گلزار بهشت زهرا (س) دیده بودم ، آنجا کلبه ای ساخته و در کنار مزار تنها پسرش که بدست ساواک به شهادت رسیده بود زندگی می کرد....


روحش شاد



برا چاپ این مطلب کلیک کنید چاپ این صفحه
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 5/8/90 توسط جناب نشریه حضور

ته خاکریز. هرکس می‌خواست او را پیدا کند، می‌رفت ته خاکریز.


جبهه که آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.


هرکس می‌افتاد، داد می‌زد «امدادگر...! امدادگر...».


اگر هم خودش نمی‌توانست، دیگرانی که اطرافش بودند داد می‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».


خمپاره منفجر شد؛ او که افتاد، دیگران نمی‌دانستند چه کسی را صدا بزنند.


ولی خودش گفت: «یا زهرا...! یا زهرا...».



برا چاپ این مطلب کلیک کنید چاپ این صفحه
  • کلمات کلیدی : شهدا
  • نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 28/7/90 توسط جناب نشریه حضور

    فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت می‌کرد. وظایف را تقسیم می‌کرد و گروه‌ها یکی یکی توجیه می‌شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچه‌ای بسیجی را توی جمع دید. گفت: «تو پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده.»
    پسر بچه بلند شد. خواست بگوید موتورسواری بلد نیستم، ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود که نتوانست. دوید سمت موتور، موتور را توی دست گرفت و شروع کرد به دویدن. صدای خنده‏ی همه‏ی رزمنده‌ها بلند شد.


    ***


    یک تانک افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوری آن جلو مانده؛ آرپی‌چی‌زن‌ها را صدا زدند.
    آن‌قدر شلیک کردند که تانک منفجر شد. پسر که به خاکریز رسید، پرسیدیم کجا بودی؟
    گفت: «دیشب که رفتیم جلو، خوابم برده بود. تقصیر مادرمه؛ از بس به ما زور می‌کرد سرشب بخوابیم، بد عادت شدیم.»



    ***


    داخل که شدیم، دیدم بسیجی نوجوانی توی ستاد فرماندهی نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه‌اس.»
    یکی از کسانی که آنجا بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: «این بچه، فرمانده‌ی گردان تخریبه.»



    برا چاپ این مطلب کلیک کنید چاپ این صفحه
  • کلمات کلیدی : شهدا
  •    1   2   3   4   5   >>   >
    .: Designed By Night-Skin.com :.


    ...
    امروز: شنبه 30 اردیبهشت 91
    همراهان امروز : 71
    همراهان دیروز : 121
    همراهان از ابتدا : 52022
    کل یادداشت های 285 عدد